۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

غروب جمعه

از دریچه پنجره هوای مرده ای وارد اتاق میشود
آسمان غروب جمعه خسته و مستاصل است
عجیب است که همیشه غروبهای جمعه به شکلی غم انگیز هستند
موسیقی ریتمی کند دارد،پر از اندوه است
برگهای درخت گردو فرو افتاده اند
چند تایی که مانده اند با نا امیدی در برابر باد سرد پاییزی مقاومت میکنند
دیوارهای اتاق تکراری هستند
یکی از دیوارها به شکل مضحکی آبی کمرنگی است که مرا به یاد دیوار خانه جن زده مادر بزرگم میاندازد
دقیقه به دقیقه هوا تاریکتر میشود
خوابها و توهمات همه جا را فراگرفته اند
اتاق را قبرستان کرده اند
صندلی ماشین را معلق میکنند میچرخانند
مکان و زمان را از بین میبرند
صدای گیتار الکتریک صدای پشه ای میشود که به تو نهیب میزند
آرام و منقطع و پیوسته
آسمان تا تاریکی مطلق فاصله زیادی ندارد
جزییات دیوار آجری را دیگر نمیتوانم ببینم
عقربه ها میچرخند
اما من و دیوار آجری و درخت گردو هنوز سرجایمان هستیم
باد سفر میکند
از اینجا به ناکجا
دیگر آسمان کاملا تاریک شده است
دیوار و درخت در تاریکی محو شده اند
فقط مهتابی سفید و لامپ زرد دور سرم میچرخند

۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

پایانی نیست

پایانی بر دود سیگار نیست
بدون توقف از دهانم خارج میشود
مانند قطاری که همیشه به دیواری آجری نزدیک میشود
اما هیچوقت نمیرسد
در یک کابوس تابستانی از دست هیولاها فرار میکنم
همیشه می دوم اما پاهایم حرکت نمیکنند
 در بیداری نشسته ام اما پاهایم همیشه تکان میخورند
در حبابی از قضاوت نشسته ام
عینکم از مایع ظرفشوییست
کاکتوسها کاج تنها افتاده در کویر را دوست ندارند
کاج موریانه هایش رو دوست دارد

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

دو سال پیش شبهایی مثل الان

گاهی اوقات وزن سنگینم را بلند میکنم به دستشویی میروم
بعد یک نیمرو درست میکنم 
سفره را جلوی تلویزیون پهن میکنم 
نیمرو را میخورم
سفره را جمع میکنم
ظرفها را میشورم
روی مبل ولو میشوم سیگار میکشم
یک فیلم میزارم نگاه میکنم
درها را قفل میکنم
چراغ ها را خاموش میکنم 
بیخیال تخت میشم  جایم را زیر کولر میندازم
پتو را تا زیر گلویم میکشم بالا 
هدست را میزارم توی گوشم cirrus minor گوش میدم
و از پنجره چراغهای خیابان را نکاه میکنم
آنقدر نور دارند که میشد زمانی در زیر نورشان هری پاتر خواند
هنوز هم به آن پر نوری هستند
کم کم چشمانم سنگین میشود 
هدست را درمیاورم پرتش میکنم به کناری 
و خوابم میبرد
و یک ظهر تابستانی مثل همونی که در این 21 سال بوده
بدون کوچکترین تغییری
زمان را به جلو میبرم تا شب شود
یک شب شگفت انگیز دیگر
شبها را دوست دارم
عمیقترین حس را به من میدهد

۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

ملکه کرمها

منتظر کرمها بودم در شبی سرد
کرمها گروه گروه آمدند
خزیدند در سوراخ گوشم
شروع کردند به خوردن مغزم
و من فریاد کشیدم
به خودم پیچیدم
مردم با آجر در سرم کوبیدند
دختری که دوستش داشتم تعجب کرد،ترسید،فرار کرد
خانواده ام فکر کردند این یک بازیست
یک بازی برای سرگرمی
سرزنش شدم
مشکلی نیست
ملکه کرمها آروم باش
مغزم را بخور فقط تو سرزنشم نکن
امشب من و تو بر فراز تپه ای دور افتاده دور یک میز دونفره مینشینیم
کرمها شراب برایمان میریزند
در صورت زشتت نگاه میکنم 
لبانم را بر لبان نامرئیت میگذارم
پوست لزج و خاکی ات را حس میکنم
یک زیبایی که در زشتی حل میشود
و آن زمان خاص که کلمات معانی خودشان را از دست میدهند
دست و پاها بریده میشوند
بدنم نرم ولزج میشود
هزینه های دیوانگی پرداخت میشوند

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

معبد پستان

پستانها
خدایان پنهان در معبد حماقت
اما پستانها!
فکر کن
پستان
دو پستان بزرگ و سفت تمام چیزی است که تو در یک ظهر گرم تابستانی میخواهی
دو پستان گمشده مانند حلقه بر دستان کریچر
باز پستان
معجزه پستان پنهان شده
پستانی که تو را فرامیخواند
پستانی که از بدو تولد میشناسی
پستانهای بزرگ و سفت
در یک عکس
با ابهت در پشت تیشرت
پستان بزرگ
جوان و سفت
پستان تجاوز میکند
بالای سر تو می ایستد و تو را دعوت به پرستش میکند
راهی جز پرستش نیست
در برابر این همه قدرت